کمکور(قسمت سوم داش محل)

اين متن قرار بود بعد از قالب بياد اما من ديدم می گذره ازش فرستادم اميدوارم مثل قبليا ازش خوشتون بياد(البته اگر از قبليا خوشتون اومده باشه)04.gif 

اره داداش!امسال اين ابجي صغراي ما تصميم گرفته بود كمكور بده .منم كه هر چي گفتم ما خوش نداريم ابجيمون درس بخونه اين ننه گوش نداد كه نداد و گفت :ميره اين كوفتي چيه؟كه مي گن،يه شوور باكلاس و درس خونده پيدا می كنه،ما گفتيم :ننه ما حاليمون نميشه اين حرفا ،اگه اين مي ره اين مزخرفي حالا هر كجا كه مي ره ما هم چي بايد بريم.ننه هم يه ذره فكر كردو گفت:خب باشه ننه جون بشين درس بخون شايد قبول شي...ما هم زديم به سيم آخرو رفتيم به رفيقا گفتيم كه ما قصد دكتر شدن داريم . اونا هم خنديدن و گفتن خواب ديدي خير باشه داداش                                                                                                  

ما هيچي به روشون نيورديم و رفتيم سر وقت ابجيمون و گفتيم : هرچي بلدي به ياد مي دي وگر نه درس بی درس .اونم از ترس اين ،شروع كرد ياد دادن سوات به ما.هي مي گفت:داداش جون اين،اين مي شه مگه تو مخ صاب مرده ي ما مي رفت هر چي مي گفت حاليمون نمي شد بي چاره تصميم گرفتش از چي؟اين چيه بهش مي گن اهان!از ابل دبستان شروع كنه ما كه حاليمون نمي شه از اين مدركا!گفتش كلاس داره ما هم گفتيم خوب ياد بده .شروع كرد يكي يكی اين حروف با الف و به ما ياد داد خلا صه ابجي كه شما باشين و داداشي كه شما ما كلي سوات لاتيمون رفت بالا كلاسي مي ذاشتيم مي رفتيم تو كوچه مي گفتيم:ب الف جيم ... اما نمي دونم چرا بازم مي خنديدند،رفيق نيستن كه از دشمن هم اينور ترن خلاصه ما از كلاس ابل گذشتيم و رفتيم سر ضبرو همين جوري رفتيم رفتيم جلو تا اينكه رسيديم به روزه اين كمكوره حل ورم داشته بود اين ابجيمون هم خودش از ترس داشت امفركتوس مي زد .اما هي به من مي گفت داداشي قربونت نترسيا من هم كه رنگ به روم نداشتم . داشتم خدا وكيلي به خودم ...اما مگه مي شد نترسيد خلاصه رفتيم سر اين كمكور و كلي از اين ورقا گذاشتن جلو من ،من يه نظر انداختم به ورقا يه نظر به داداشمون دوباره يه نظر انداختم به ورقا و ديدم هيچي حاليم نيست اما همه دارن تند تند مي نويسن مونده بودم اونا چي دارن مي نويسن.بعدش گفتم :بيخي داداش تو چيت از اونا كمتره بنويس تو هم اخر الكلي الكي شروع كردم به ده.بيست .سي چهل كردن و زدم رفت.اومديم بيرون ابجيم همچين با ناراحتي اومد و گفت:گند زدم،منم كه ديدم ضاييس بگم گنديدم گفتم:نه ابجي ما خوب داديم مرسي از دروستون مونده بود من اينو از كجا ياد گرفتم خلاصه رسيديم به روزي كه جوابارو مي دادن ما رفتيم اين روبزامه رو خريديم ببينيم چي قبول شديم .ما كه نمي تونستيم بخونيم داديم دست ابجيمون بخونه يه هو يه جيغ زدو من چشام قيچ شد و گفتم:چي شده؟گفت:داداش قبو قبو...گفتم:قبول شدي؟گفت:نه نه قبول شدي .من همين جوري چهار چشمي مونده بودم بعد گفتم ما كه از اول گفته بوديم قبول مي شيم.ابجي بيچارمون هم قبول نشده بود.گفت:واسه سال ديكه مي خونه منم گفتم:شوور مي كني ميري.ما خرج اضافه نداريم بديم روشن شد؟ بي چاره اونم ديگه حرفي نتونست بزنه .ما هم رفتيم عشق گا ه اما ترم اول تموم نشده پرتم كردن بيرون نميدونم چرا اما عجب ادماي بي فرهنگ و بي سواتي بودن كه ادمي مثل اوستاي عشق گاه و پرت كردن بيرون.

گمشده               gomshode_1328@yahoo.com                  

/ 0 نظر / 17 بازدید