شب ها ، که سکوت است و سکوت است و سِاهی<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

آوای تو می خواندم از لایتناهی

آوای تو می آردم از شوق به پرواز

شب ها که سکوت است و سکوت است و سیاهی

 

امواج نوای تو ، به من می رسد از دور

دریایی و من تشنه ی مهر تو ، چو ماهی

وین شعله که با هر نفسم می جهد از جان    

خوش می دهد از گرمی این شوق ، گواهی

 

دیدار تو گر صبح ابد هم دهدم دست

من سرخوشم از لذت این چشم به راهی

ای عشق ، تو را دارم و دارای جهانم

همواره تویی ، هر چه تو گویی و تو خواهی

 

شعر از : فريدون مشيری

 

عصای سفيد     asayesefid@yahoo.com

 

/ 0 نظر / 11 بازدید