عروسک

اگر خداوند لختی فراموش می کرد که من یک عروسک پارچه ای هستم و به من ذره ای زندگی عطا می کرد ، احتمالاً آن چه را در ذهن داشتم به زبان نمی آودم ، امٌا به طور قطع به تمام آن چه به زبان می آوردم فکر می کردم . برای همه چیز ارزش قائل می شدم ، نه به خاطر ارزششان ، بلکه به خاطر مفهومشان . کم می خوابیدم و بیشتر در رویا بودم ، می فهمیدم که به ازای هر دقیقه که چشمانمان را می بندیم ، شصت ثانیه روشنایی را از دست می دهیم . زمانی که دیگران می ایستادند من راه می رفتم ، زمانی که دیگران در خوابند ، من بیدار می شدم . زمانی که دیگران حرف می زدند من گوش می دادم ، و چقدر از خوردن یک بستنی شکلاتی خوب لذٌت می بردم .<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

اگر خداوند با اهدای ذره ای زندگی مرا خشنود می کرد ، ساده لباس می پوشیدم ، زیر آفتاب دراز می کشیدم ، خود را بی پوشش رها می کردم ، نه فقط بدنم ، بلکه روحم را . خداوندا ، اگر من قلبی داشتم ... متنفرم را روی یخ می نوشتم ف منتظر می شدم تا آفتاب در آید . با رویایی از ونگوگ ، شعری از بنه دتی  و ترانه ای از سرات را روی ستاره ها نقاشی می کردم . سرناتی می شدم تقدیم به ماه . با اشک هایم گل های سرخ را آب می دادم تا درد تیغ هایشان و بوسه ی شفا بخش گلبرگ هایشان را حس کنم .

خداوندا ، اگر من ذره ای زندگی داشتم ، نمی گذاشتم حتی یک روز بگذرد بی این که به مردم بگویم دوستشان دارم ، دوستشان دارم . به هر زن یا مردی می فهماندم که دلخواه من هستند و عاشق عشق زندگی می کردم . به مردان ثابت می کردم چه قدر در اشتباهند که فکر می کنند وقتی پیر می شوند از عاشق شدن دست می شویند ، بی این که بدانند وقتی از عاشق شدن دست می کشند پیر می شوند . به کودک بال می دادم ، امٌا می گذاشتم به تنهایی پرئاز کردن را فرا گیرد . به پیرها می آموختم که مرگ نه با پیری که با فراموشی از راه می رسد .

از شما انسان ها چیز ها آموخته ام ... آموخته ام همه دلشان می خواهد بر قلٌه ی کوه ها زندگی کنند ، بی این که بدانند خوشبختی واقعی ، چگونه بالا رفتن از سر بالایی است . آموخته ام که وقتی نوزادی با شست کوچکش برای اوٌلین بار انگشت پدرش را می فشارد برای همیشه او را در دام می اندازد . آموخته ام انسان تنها زمانی حق دارد انسانی دیگر را از بالا نگاه کند که بخواهد برای بلند شدن به او کمک کند .  چه بسیار چیز ها که از شما آموخته ام ، که در واقع زیاد هم به کارم نخواهد آمد ، چون زمانی که مرا در این صندوق بگذارند ، افسوس خواهم مرد .

Matthew Taylor

 

     gomshode_1328@yahoo.com     گمشده    

 

/ 0 نظر / 8 بازدید