چادر گل قرمز پر،عشق پر...

love%20is%20in%20the%20air.gif
جونم برات بگه داش يه روز کنار تير چراغ برق وسط کوچه وايساده بودم و داشتم سر کوچه رو ديد مي زدم که ببينم يه وقت مي شه به بها نه ي خريدي چيزي ببينمش.از شانسمونم آفتاب تق مي زد وسط کلمون و داغ کرده بوديم.دل تو دلم نبود جون شما.خدا کنه که زودتر بياد،آخ که من قربون اون چادر رنگي گل قرمزش برم که ده سانت بالاي پاشه،قربون اون دمپايي پارش برم که مي کره رو زمين،واي که چه پاپيون نازي روشه.وقتي واسه خودم گرفتمش اول براش يه چادر بلند مي خرم که مرداي نا محرم نتونن پاشو ببينن بعد براش يه جفت دمپايي نو مي خرم.الهي من فداش بشم،سوسک له شده ي زير پاشم،غلامشم،واکسي شم،رخت شورشم،شيشه پاک کن زير دستمالشم،مايع ظرفشوييشم.واي قربون اون رو گرفتنت برم با اون چند تا شاخه مويي که هميشه ميذاري بيرون که من وسط کوچه ولو شم...
توي همين حال و هوا بودم که ديدم يه دست سنگين افتاد رو شونم.برگشتم ديدم داداش اين که همين سيا رفيق خودمونه.گفتم به عجبي داش سيا از اين ورا؟راه گم کردي...گفت:ما که هستيم،شما کم پيدايين.
من:چاکريم،گرفتاري ديگه،نوکرداش سياهم هستيم.
سيا:ما بيشتر.
من:مخلصيم همه جوره.
همين جور قربون داش سيا رفتيم و رفتيم و رفتيم که دستمون رو که گذاشته بوديم به تير برق و تکيمون بهش بود ول شد و سه داشتيم مي افتاديم،سيا با معرفت هم به روي خودش نياورد و زد به کوچه ي علي چپ و حال و احوال بقيه رو پرسيد.کرشم من،همه يه طرف، سيا هم يه طرف...آقايي ي والله...آخر سرم به پيشنهاد خودش رفتيم قهوه خونه ي آقا عشقي و دو تا قليون مشت زديم تو رگ.
سيا:خب بگو بينيم چي کارا مي کني؟چه خبرا؟
من:راستشو بخواي سيا،از تو که پنهون نيست.چند وقته رفتم تو خط يکي،بد جوري عاشق شدم سيا...جون تو خواب و خوراک ندارم...به قول ننم...هيچي ولش کن....سيا اگه ببينيش نمي دوني چه ماهيه، يه تيکه جواهره،مثل يه انگشتر مي مونه که نگينش رو بر داشته باشي...مثل...مثل همين...مثل يه قليون توپ با توتون اعلاي افغان اصل...مثل...
سيا:خب بابا فهميدم.کي هست حالا بگو برم برات خواستگاري.
من:نمي شناسمش جون تو فقط ديدمش.
سيا:باشه عيب نداره.با يه اشاره بهم نشونش بده،رديفه جون تو.
خلاصه قرار گزاشتيم يه دفعه که مثل هميشه يارم مي ره نون بگيره بريم ببينيمش که سيا يه کاري واسه ما بکنه.واي قربون اوس کريم برم که چه قدر بزرگه!
اون موقع ها عزراييلم مي اومد کيف مي کردم و ماچ و بوسه...واقعاْهمه چيز داشت درست مي شد منم داشتم به اصطلاح خودمو درست مي کردم که به هر حال تو محل...ديگه به رمضون بغال نمي گفتم نوشابه مجاني بهم بده يا کيسه آشغالمون رو نمي ذاشتم جلو در همسايه ها،ديگه اصغر واکسي رو مجبور نمي کردم واکس مفتي برام بزنه و...
بالاخره روز موعود رسيد و ما و داش سيا همديگر رو نزديک نونوايي ديديم.ديگه به امر داش سيا چهار تا چشم داشتيم چهار تا هم قرض گرفتيم که يه وقت نديده نره.بعد از چند دقيقه مثل ماه شب چهار ده پيداش شد.چقدر ناز و خوشگل بود!اون روز شده بود مثل زن نادر شاه افشار قبل از اين که نادر خان بگيردش.چه ابرو هاي کموني واي!چه چشمايي!چه قدمايي!چه عشوه اي!چه نازي!واي خدا!!!چقدر طناز بود،من داشتم همون جا غش مي کردم،همش حواسم به اين بود که يه وقت جلوي سيا وا نرم،که ديدم سيا رفت طرفشو بهش سلام کرد و گفت:تو اين جا چي کار مي کني؟زود برگرد برو خونه، خودم نون مي گيرم مي يام خونه.اونم برگشت و رفت،سرم داغ کرده بود،داشتم مي مردم،غاطي کرده بودم،تف به اين شانس گند ما،همين جور داشتم به خودم لعنت مي فرستادم که سيا اومد گفت اين آبجي کوچيکم سکينه بود.يه دفعه نمي دونم چي شد که گفتم سيا خودش بود،دختره همين بود.گفت چي؟ چي گفتي؟گفتم دختره همين بود.
ديگه نفهميدم چي شد،وفتي چشمام رو باز کردم ديدم رو تخت بيمارستان افتادم،از اون به بعد هر چي عشق و عاشقي بود از سرم پريد که پريد.

گمشده   gomshode_1328@yahoo.com  

 

 

/ 0 نظر / 7 بازدید