با غروب اين دل گرفته مرا
می رساند به دامن دريا
مي روم گوش مي دهم به سکوت
جه شگفت است اين هميشه صدا
لحظه هايی که در فلق گم شد
با شفق باز می شود پيدا
چه غروری ! چه سر شکن سنگی
موج کوب است يا خيال شما
دل خورشيد هم به حالم سوخت
سرخ تر از هميشه گفت : بيا
می شد اين جا نباشم اينک آه
بی تو موجم نمي برد زين جا
راستی گر شبی نباشم من
چه غريب است ساحل تنها
من و اين مرغ های سرگردان
پرسه ها می زنيم تا فردا
تا به شعری سروده ام از تو
غزلی چون خود شما زيبا
تو که گوشت بر اين دقايق نيست
باز هم ذوق گوش ما هی ها

محمد علی بهمنی

asayesefid@yahoo.com

/ 0 نظر / 4 بازدید