برخيز

دیوار ، سقف ، دیوار ،<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

ای در حسار حیرت ، زندانی !

ای در غبار غربت ، قربانی !

ای یادگار حسرت و زندانی !

برخیز!

***

ای چشم خسته دوخته بر دیوار

بیمار ، بیزار ، تو رنگ آسمان را

از یاد برده ای ، از من اگر بپرسی

دیری است که مرده ای! خود را نگاه کن ،

به چه مانی غمگین در این حصار ،

به تصویر! بیرون زین حصار غم آلود

جاری است زندگانی ، جاری است .

***

دردا که شوق ،  با تو غریبه است

دردا که شور از تو فراری است

برخیز ، در مرهم نسیم بیاویز !

هر چند زخم های تو کاری است !

چشم خسته دوخته بر دیوار

برخیز و بر جمال طبیعت

چشمی میان پنجره باز کن .

***

همچون کبوتران سبکبال

خود را به هر کرانه رها کن

از سیاه قلعه بیرون آی

در آن شرابخانه شنا کن

با یاد های کودکی خویش

مهتاب را به شاخه بپیوند !

خورشید را به کوچه صدا کن !

***

برخیز تا یک نفس برای تو باقیست

 جای به دل گریستنت هست

وقت دوباره برای زیستن نیست

برخیز ...

 

/ 0 نظر / 47 بازدید